تبليغاتX
دست نوشته های من...................




دست نوشته های من و.......................

یه داستانی هست که خیلی آموزنده است البته شاید شنیده باشین ولی گفتنش خالی از لطف نیست:

 

خواب ديده بود در ساحل دريا در حال قدم زدن با خدا.رو به رو در پهنه آسمان صحنه هايي از زندگاني اش به نمايش در مي آيد متوجه شد كه در هر صحنه دو جاي پا در ماسه فرو رفته است يكي جاي پاي او ديگري جاي پاي خدا. وقتي آخرين صحنه از زندگاني اش به نمايش درآمد متوجه شد كه خيلي اوقات در مسير زندگي او فقط يك جاي پا بود .همچنين متوجه شد كه آن اوقات سخت ترين اوقات در مسير زندگي او بوده است. اين واقعا او را رنجاند و از خدا در باره آن سوال كرد: خدايا تو گفتي چنانچه تصميم بگيرم كه با تو باشم هميشه همراه من خواهي بود ولي متوجه شدم كه در بدترين شرايط زندگي ام فقط يك جاي پا بوده .نمي فهمم چرا در مواقعي كه بيشترين احتياج را به توداشته ام مرا تنها گذاشتي. خدا پاسخ داد:فرزند عزيز و گرانقدر، من تو را دوست دارم و هيچ وقت تنهايت نمي گذارم.زمان هايي كه تو در آزمايش و رنج بودي،وقتي كه تو يك جاي پا مي بيني ، من تو را به دوش گرفته بودم...

 

 


+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت 21:17 توسط ع.ر |





Copyright © 2006 - 2007 - delhaa.blogfa.com